تبليغاتX
خنده ئ تلخ من از گریه غم انگیز تر است
دیروز یک خاطره است و فردا یک رویا
Click for Full Size View
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:47  توسط دختر تنها   | 

 javascript:void(0);

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:23  توسط دختر تنها   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط دختر تنها   | 

 

 

دل هر چه داشت نثار تو كرد اما دل تو غريبه رو پرستيد

رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار  هم خانه كرد

منتظر شدم، لحظه هايي ديگري در كنار تو ماندن

قبل رفتنت گفتم:حالا كه  مي روي يك آرزو برايم بگذار،گفتي در آرزوي بر گشتنم بمير.

دستانت را بوسيدم و خدا را شكر كردم و از اين كه

آخر فهميدي بي تو خواهم مرد.

تقديم به تنها عشقه زندگيم ال ......

دوستت دارم نازنينم

Click for Full Size View

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:37  توسط دختر تنها   | 

 اگر مردم نگوئید چرا مرد؟

وقتی که می کشیدم انتظار مردنم را داشته باشید

اگر سوختم نگوئید چرا سوخت؟

وقتی که آتشم می زنید انتظار سوختنم را داشته باشید

اگر از یاد رفتم نگوئید چرا از یاد رفت؟

وقتی که فراموشم می کنید انتظار از یاد رفتنم را داشته باشید

اگر از دیارتان کوچ کردم نگوئید چرا کوچید؟

وقتی که فصل سرمایتان بر سرم سایه انداخت انتظار کوچ کردنم را داشته باشید

اگر برگهایم ریخت نگوئید چرا پرپر شد؟

وقتی که خزانتان بهسراغم امد انتظار برگ برگ شدنم داشته باشید

اگر شاخه هایم شکست نگوئید چرا شکست؟

وقتی که باران بلا بر سرم ریخت انتظار شکستنم را داشته باشید

اگر خشک شدم نگوئید چرا خشکید؟

وقتی که ابم را قطع کردید انتظار خشکیدنم را داشته باشید

وقتی صدای شکستی شنیدی مپرسید چه بود؟

وقتی که قلبم را می شکنی انتظار نداشته باشید که بی صدا بشکند..!

اگر تنها رفتم نگوئید چرا تنها رفت؟

وقتی همسفر نمی شوی انتظار تنها سفر کردن را داشته باش.

تقدیم به تنها عشقه زندیگم ال........ جان دوستت دارم

اگر عاشق شدن گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:39  توسط دختر تنها   | 

می شه تو یه کلبه ی چوبی، با یه کم اب و نون عاشق موند

می شه تو یه کویر و خشک ، سیراب موند

می شه تو یه دریای شور ، شیرین موند

می شه تو یه جنگل مرموز و مخوف زنده موند

می شه مثل قفس عاشقونه خوند

می شه ماهی بود،اما نه تو اسمونا

می شه تک درخت بود،توی برهوت نه تو جنگلا

می شه گل بود ،بدون خار

می شه کبوتر بود، اما پرید با باز

می شه فرهاد بود، بدون شیرین

می شه مجنون بود، بدون لیلی

می شه تو بهشت ادم بو و موند پیش حوا یا که خدا

می شه مثل یوسف موند ته چاه،امیدوار به لطف  خدادا

می شه عاشق بود مثل مجنون یا که بود یکی مثل فرهاد

می شه بید بودو با هر بادی نلرزید

می شه بی گدار به اب زد،اما نترسید

می شه پاک و زلال بود مثل آب اما هرگز نشد بخار

می شه تو یه زمستون سرد با یه تن لخت گرم موند

می شه تا صبح شب یلدا بیدار موند

می شه تو یه کلبه ی چوبی با یه کم اب و نون عاشق موند

تقدیم به تک ستاره ی قلبم  ال....... دوستت دارم نازنین

بیادتم به یادم باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 11:12  توسط دختر تنها   | 

                                     

              یادمه یه روز تو قلبت پا گذاشتم

              غمام و اون بیرون گوشه ی در جا گذاشتم

              با یه عالمه خوشی اومدم دیدنت

              اومدم تا بخندم به خندیدنت

              اومدم تا دوباره بر گردیم به روزای گذشته

              روزایی که با همدیگر بویم

              مثل دو تا فرشته

              فرشته هایی که بی همدیگه نم پریدن

              قلب غم و هر جا می دیدن

              با خنده هاشون می دریدن

              یادش بخیر اون روزا

              هم تو خوشی با هم بودیم هم تو عزا

              ولی یه روز تو بی من پریدی

              بی من بودن رو برای خودت خریدی

              خدایی با این کارت قلبم و دریدی

              از با هم بودنمون بی دلیل بریدی

              رفتی و با خوشیای خودت پریدی

              تموم غصه ها رو تنها برای من خریدی

              من با غصه ها موندم و با غم کنار اومدم

              شب و روزم ازت خبر آوردن برام

              سوختنت و اسیر تا پیاز گفتن برام

              گفتن از پریدن تو آسمونا افتادی

              تنها و تک، بی همنقس گوشه ی قلبت افتادی

              با خودم گفتم ندیدنت اهانته،خیانته،دور از رفاقته برای همین اومدم عیادتت

              با اینکه دوریت برام یه عادته ولی بازم

              دیدنت غنیمته،نعمته،یه رحمته،برکته

              گفتم بیام و حالت و بپرسم

              نکنه یه موقع اتفاقی بشی دلواپسم

              گفتم اگه غمام و بیارم

              جلوی پات قربونی کنم

              جلوی چشمانت اونا رو به صلابه بکشم

              یه موقع فکر می کنی دارم غصه هام و به

              روخت می کشم

              حالا غمام و اون بیرون تنها گذاشتم

              خودم و به جای آدمای غصه گذاشتم

             با خنده های مصنوعی اومدم

             به خوشی دل تو، هم با گلای مصنوعی اومدم

             اومدم و دیدمت

             ولی ای کاش نمی اومدم و نمی دیدمت

             دیدم بی خیال گذاشته ای

             با خوشیات چه جاها که نگشته ای

             هنوز غرق خنده هایی

             دیدم سرگرم خوشیاتی

             رفتم و از خیر دیدنت گذشتم

             اومدم و دوباره غمام و بغل کردم

             با تو بودن هرگز،معمایی بود که حل کردم

             شعاری بود که بر کردم

             فکر تو رو برای همیشه از سر به در کردم

             رفتم و دیگه پشت قلبم و نگاه نکردم

             دیگه حتی هیچ وقت یادی از روزای گذشته

             نکردم

             عمرم و بی تو با غصه گذر کردم

             روزگار گذشته رو از سر به در کردم

تقدیم به عشقه نازنین خودم ال...... دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:2  توسط دختر تنها   | 

دنیا برای آدمی مانند قفسی است که هیچ راه فراری ندارد.

دنیا قفسی است که زنده نمی توان از ان آزاد شد.

باید ماند، ماند و مرد ، مرد تا مرده آزاد شد.باید مرد تا که در قفس باز شود.

کلید ازادی از این قفس مرگ است . اینگونه می توان از این حصار ابدی آزاد شد

باید در اسارت ماند.ماند و با اسیری ساخت . ساخت و کنار امد.

باید اسیری کشید، ازادی را دید و هرگز در آن نفس نکشید.

باید با خود هم صحبت شد. باید با خود همنشین شد.

حتی تنهایی هم حاضر نیست که پا به این قفس بگذارد.

او نیز از این اسارت می ترسد.

باید فقط با خود ماند.بی تنها ماند تا..........

آری: شاید این گونه درهای قفس باز شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:12  توسط دختر تنها   | 

تا پایان راه چیزی نمانده، پایان را از دور می بینم.

خسته ار آغاز راهم.آغازی که پایانش دور به نظر می رسد.

 ولی چه زود پایانش را نظاره گر بودم.

اندکی می توان نشست.

می توان خستگی راه را به نباید خسته رسید.باید به پایان رسید انگار که  در  تازه

شروع کرده ام و در آغاز راهم.

بایدپایان را شرمسار خود کنم.

باید تازه نفس به پایان رسید .آغاز هم از دور شاهد ماجرا است.

شاهد به پایان رسیدنم است.

باید بلند شدو رفت.رفت تا به پایان رسید.

پایان راهی بود که خود خواسته قدم به آن گذاشته و خود دانسته شروعش کردم.رفتم تا به پایان رسیدم.

ولی باز هم باید رفت. پایان راه من تازه آغاز راهم بود.

و باز هم به راه افتادم.دیگر پایان از دور دیده نمی شد

آغاز راهم که پایان راهم بود دیده نمی شد.

   این بار راه قدری دورتر است.این بار قدم به راهی گذاشته بودم که ناخواسته از پایان شروعش کردم.

و باز هم به راه خود ادامه دادم .

تا به پایان برسم.پایانی که دیگر آغازی نداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:49  توسط دختر تنها   | 

افسوس از این روزگار

که یارم حرفام و کرده طناب

انداخته دور گردنم

منو برده برده بالی دار

من و با یک عالمه سوال

تنها گذاشته بالای دار

سوالایی که همه

بر می گشتن بی جواب

در حسرت  یه جواب

مونده بودم بالای دار

بیچاره که من باید

اینجا بمونم توی انتظار

دور و برم رو با تنهایی

کشیدن یه حصار

حصاری که داره

فقط یه راه فرار

اونم مرگ

مرگ تا رسیدن به یه جواب

جوابی که من و سرگردون

گذاشته بود با یه عالمه سوال

سوالایی که همه

بر می گشتن بی جواب

حالا باید این بالا بمونم در حسرت یه جواب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 0:45  توسط دختر تنها   |